یه روز ملكه انگلیس رفت هندوستان تا یه موقع سربازاش توی جنایت هاشون كوتاهی نكنندتوی راه رسید به یكی از معبدهای هندوهاتوی همین  لحظه ملكه یه فكری به سرش زدهمه دیدند ملكه از ماشین پیاده شدو پابرهنه رفت سمت معبدتازه ماجرا به همین جا ختم نشد ملكه رفت داخل معبد و به خدای هندوها هر چی بود احترام گذاشتدر حالی كه كاملا آگاه بود كه این مثلا خدا باطله ولی سكوت كرد همه گفتند:"به به چه ملكه خوبی چقدر روشن فكر"ولی بعدا معلوم شد كه چه نقشه شومی پشت این احترام ظاهری بود اگه ملكه روشنگری می كرد و از خداهای دروغین كناره می گرفت، شاید هندی ها از جهلشون بیدار می شدند اونوقت انگلستان توی جنایت های استعماریش توی هندوستان شكست می خورد و منافعش به خطر می افتاد پس تصمیم گرفت همه را فریب بده تا چشم كسی باز نشه بیخود نیست كه بهش می گن روباه پیر
حالا یه قصه دیگه میخام برات تعریف كنم

حضرت ابراهیم (ع) میون قومی زندگی می كرد كه بجای خدا بت می پرستیدند عموی حضرت ابراهیم (ع) كسی بود كه این بت ها را می ساخت و خود حضرت ابراهیم(ع) هم پیشش كار می كرد. ایشون همیشه به این شرك قومش اعتراض می كرد در حالی كه منافعش اقتضا می كرد كه باهاشون همراه بشه. چون اگه مردم آگاه می شدند دیگه بت نمی پرستیدند و پول كلانی كه می تونست گیرشون بیاد از دستشون می رفت. ولی حضرت ابراهیم(ع) ترجیح داد بجای اینكه مردم رو فریب بده، از جهل بیدارشون كنه. پس بجای احترام الكی و ظاهری با جهلشون مبارزه كرد . اینجا بود كه كسانی كه منافعشون با بیداری مردم به خطر می افتاد عصبانی شدند تصمیم گرفتند مجازاتشون كنند حضرت ابراهیم طرد شد ولی تفكر مردمش رو بیدار كرد.
حالا دیگه قضاوت به عهده خودت